کسی مرا نساخت خدا ساخت

سلام به دوستای گل بلبلم.

ایشالا که خوبین؟

بچه ها اگه کسی عضو فیسبوک هس واسم کامنت بذاره.

خوشحال میشماااااااااااااااااااااااااااااااااا.

دوستون دارم زیاااااااااااااااااااااااااد.

+ تاریـــــــخ جمعه 10 آذر1391 ساعــــت 5:8 PMنویــــسنده azam |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

من اومدم.

میدونم یه مدت طولانی نبودم.

به بزرگی خودتون ببخشین دیگه.

+ تاریـــــــخ شنبه 18 شهریور1391 ساعــــت 10:31 AMنویــــسنده azam |

میخواهم بگویم ......

فقر همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ، همه جا سر میکشد ........

فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست .. فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است

 

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 3 خرداد1391 ساعــــت 10:31 PMنویــــسنده azam |

سلام.

سال نو داره میاد دیگه چیزی نمونده.ایشالا که سال پرباری باشه واستون.دعا کنین واسه منم خوب باشه.سال 90 بد نبود.

راستی دلم کلی واستون تنگ شده بود.نمیدونین چه روزای سختی رو گذروندم ولی بازم خدا رو شکر.شاکرشم چون عاشقشم.

+ تاریـــــــخ یکشنبه 28 اسفند1390 ساعــــت 12:10 PMنویــــسنده azam |

سلام.

میدونم یه مدت دختر بدی شدم و دیگه خیلی دیر به دیر میام.دس خودم نیس.باور کنین با اولین فرصت که به دس میارم میام اینجا و بهتون سر میزنم.

اینا یه کم سردرگمم واسه همین زیاد نمیام ولی همتونو دوس دارم و میام سر میزنم.ببخشین اگه نظر نمیدم.

دوستوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون دارم.

+ تاریـــــــخ شنبه 21 آبان1390 ساعــــت 7:31 PMنویــــسنده azam |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

امشب یه شب بزرگه.خیلی خیلی بزرگ.ممنون که اینقد حواستون بود مثلا امروز تولد من بوداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.هیشکی تبریک نگفته بهم.باهاتون قهرم.دیگه دوستون ندارم.

خودم زودتر نتونستم بیام خبر بدم.

+ تاریـــــــخ شنبه 9 مهر1390 ساعــــت 6:41 PMنویــــسنده azam |

سلام بچه ها.

میدونم یه مدت نبودم و شاید از دستم ناراحت باشید که چرا بهتون سر نزدم.

راستی بابام حالش خوب شده و مرخص شده.مرسی از دعاهای پاکتون.

قول میدم بیشتر بهتون سر بزنم.

دوستون دارم.

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 6 مهر1390 ساعــــت 5:10 PMنویــــسنده azam |

سلام.

این روزا چقد سخت میگذره.

دیروز بابام ایست قلبی کردو بیهوش شد.الانم بیهوشه و زیر دستگاس.من چقد گریه کردمو هنوزم بغض گلومو اذیت میکنه.چقد سخت بود وقتی یه لحظه فک کردم که یتیم میشم.نمیتونسم جلو کسی گریه کنم رفتم تو دستشویی گریه کردم.

چقد ترسیدم.نمیتونستم راه برم.تمومه بدنم داشت میلرزید.بهم گفتن نگران نباش خوب میشه.الانم هنوز بیمارستانه.

واسش دعا کنین.

+ تاریـــــــخ شنبه 26 شهریور1390 ساعــــت 9:59 AMنویــــسنده azam |

سلام مخملای من.

خوبین قربونتون برم؟

روزگار بر وفق مراد هس؟شما اونو میچرخونین یا اون شما رو؟شما بهش میخندین یا اون به شما؟

هههههههههههههههی واسه ما که فعلا دور دست اونه تا ببینم بعدا چی میشه.چیزی هم به مدرسه ها و دانشگاها نمونده.من که هنوز انتخاب واحد هم نکردم.ایندفه میخوام زیاد درس بگیرمو خودمو بترکونم.

میخوام خونه بگیرم ولی بهم اجازه نمیدن. 

واسم دعا کنین که مامانم راضی بشه به رفتنم.

راستی امروز تولد یکی از دوستامهولی میدونین خیلی از دستش ناراحتم.خیلی وقته که دیگه باهم دوس نیسیم ولی من بازم به یادشم.

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 24 شهریور1390 ساعــــت 11:27 AMنویــــسنده azam |

سلام عزیزای من.

خوبین که ایشالا؟من حالم تعریفی نداره.

راستش این چن روزه همش با مامانم بحثم شده.من تو خونوادم از همه قدم بلندتره ولی شدم دیوار کوتاه که همه هر طورری میشه سر من خالی میکنن.

میگین چیکار کنم؟خیلی دندون رو جیگرم گذاشتمو هیچی نگفتم ولی دیگه خسته شدم.

خسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسته شدم.

دس از سرم بردارین آدمای دورو برم.بذارین زندگیمو بکنم اگه نمیخواین پشیمونتون کنم.

خدایا خودت یه صبر دیگه بهم بده.

+ تاریـــــــخ سه شنبه 22 شهریور1390 ساعــــت 8:25 AMنویــــسنده azam |

سلام.

اومدم بگم قالب وبمو عوض کردم.ولی هنوز گناهی ندارم

+ تاریـــــــخ یکشنبه 20 شهریور1390 ساعــــت 11:15 PMنویــــسنده azam |

سلام بچه ها.

دیگه نمیخوام بحث قبلی رو ادامه بدم تا همین جا بسه.

خوب دبگه خوبین؟چیکارا میکنین؟

دیگه چیزی به مدرسه ها هم نمونده ها.ما هم باید بریم دانشگاه و اصلا هم حسش نی ولی مسخره بازیاش دل آدمو خنک میکنه.

ما هم که آدم نیسیم که تو دانشگاه.راستی رییس دانشگامون استفا داده اینقده ما خوشحال شدیم که نگو.

اومده تو سلف یه پرده کشیده بین دخترا و بوفه که همه چی رعایت بشه یه پرده کوچولو که پشتش همه چی پیدا بود.فرداش که رفتم دانشگاه دیدم پرده رو کندن گفتم دمتون گرم.

یه بار هم منو دو تا از دوستام رو نمیکت حیاط دانشگاه نشسته بودیم دیدیم یکی داره میاد.یکی دوستام بلند شد و سلام کرد اون یکی دوستمم نیم خیز شد من هم که همچنان نشسته بودم.رییس دانشگاه بود.جواب سلام دوستمو اینجوری داد:گفت:به جای سلام موهاتو تو کن.ما رو میگی دهنمون باز مونده بود.

گفتم:این کی بود؟گفت:رییس دانشگاه.

نه که تو دانشگاه مانتویی هسیم و این طرح حجاب و عفاف هم اومده بدو چپ میرفتن راس میومدن گیر میدادن.آخه دیگه خسته شده بودیم از دستشون.

یه بار یه مانتو بلند پوشیده بودم گیر دادن.منم گفتم:این مانتو نه کوتاهه نه خیلی تنگ پس گیر دادنتون الکیه چون من همچنان اینو میپوشم.

رفتیم به معاون گفتیم آقا اینا فقط به ما گیر میدین.جدی میگم فقط به منو دوستم گیر میدادن.زنگ زد نگهبانی صحبت کرد آقا از فرداش میگفتن بفرمایین بفرمایین.

حال میکردیما.

فعلا بسه دیگه.

دوستون دارم.


+ تاریـــــــخ پنجشنبه 17 شهریور1390 ساعــــت 11:37 AMنویــــسنده azam |

سلام.

خوبین عزیزان من؟مخملای من؟میبینم که خیلی مشتاقین بفهمین اون قضیه چی شده آخرش.خوب پس تعریف میکنم.

خلاصه اش این بود که دختر عموم اس زد و خواست از زبونم حرف بکشه ولی نتونست.بعدش فهمیدم یکی  اونو خریده و ازش خواسته که از زبون من حرف بکشه.حالا دیگه نمیگم کی بوده.میدونین چه جوری فهمیدم؟خود طرف لو داد.از بس تابلو هستن دوتاییشون.طرف میخواست به دختر عموم اس بده اشتباهی فرستاد واسه من.نوشته بود اگه خواب نیست تو رو خدا ازش بپرس بعد من بهش اس دادم گفتم اگه میخوای از کسی سوال بپرسی به خودو بگو ازش میپرسم اینجوری التماس کسی هم نمیکنی.

گفت:نه حل شد.میخواست بپیچونه.

گقتم:خوب خدا رو شکر.

همون دقیقه دختر عموم اس داد اگه شارِژ داری جواب سوال صبحمو بده.

گفتم:آره دوسش دارم ولی نه هنوز به عنوان مرد زندگیم.

گفت:شو لولولولو.خوابم درست بود.

گفتم:صابون به دلت نزن.

گفت:کوفت میزنی تو ذوقم همش.

بعدش رفتم سراغ طرف و گفتم از دختر عمو خواستی که از من بپرسه چه احساسی نسبت بهت دارم؟

گفت:نه.اولش انکار کرد ولی بعدش گفت آره من خواستم.

تا حالا خواستگاری اس ام اسی دیده بودین؟!!!

گفت:با من ازدواج میکنی؟قول میدم خوشبختت کنم.

اگه متنم دو خطی شد ببخشید.

حالا اینکه من چی جواب دادمو بعدا بهتون میگم.فعلا بچه آجیم داره بال بال میزنه که من بغلش کنم.باااااااااااااااااااااااااااا اجاززززززززززززززززززززززززززززززززه.


+ تاریـــــــخ یکشنبه 13 شهریور1390 ساعــــت 12:7 PMنویــــسنده azam |

بچه ها سلام.

ببخشید اگه نبودم.این چند روزه درگیر اسباب کشی خونه آجیم بودم.هنوزم تموم نشدها.الانم دارم گریه میکنم آخه حساسیت فصلیم شروع شده ولی خوب وقتی شروع شد اینجوری کمتر کار میکنم تا یه چیزی میگن میگم من حساسیت دارم نمیتونم نمیبینی اوضامو!!!من بدجنسم؟اصلا و ابدا.شکلکای وبلاگم گم شدن نمیدونم کجا رفتن.ببخشید اگه بهتون سر نزدم.راستی اون داستانو باید سر فرصت واستون تعریف کنم.فعلا مرخص میشم.

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 9 شهریور1390 ساعــــت 9:23 PMنویــــسنده azam |

در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی.

چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ

که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند

و کم کم بر هر دو لب

لبخندی آهسته باز می شد

لبریز از محبت

سیراب از دوست داشتن

نه عشق

دوست داشتن!

لحظاتی اینچنین

خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.

+ تاریـــــــخ دوشنبه 7 شهریور1390 ساعــــت 12:2 PMنویــــسنده azam |

سلام.

تو این ماجراها فهمیدم که دختر عموم پسر عمه بنده رو دوس داره و البته پسر عمه هم همینطور.چون یه کسایی ممکنه فضولی کنن از گفتن همه چی معذورم.منظورم دوستای گل وبلاگیم نیستا دوستای بیرون از دنیای مجازی هست که ممکنه به اینجا سر بزنن.منم نمیخوام آتو دست کسی بدم.البته اتفاق مهمی نیفتادها.خواستین میگم ولی رمز میذارم.

واسه این دو تا زوج جوون هم دعا کنین.دختر عموم نتونست هیچی از زبون من بکشه.

+ تاریـــــــخ شنبه 5 شهریور1390 ساعــــت 11:3 PMنویــــسنده azam |

سلام.

اگه بدونین چه خبرای تازه ای به دستم رسیده.بعدا حتما میام و واستون تعریف میکنم.دختر عمو خودش لو داده در حد تیم ملی.

البته یه خبرایی هم در مورده خودمه که اگه شد میگم بهتون.

فعلا بای.

+ تاریـــــــخ جمعه 4 شهریور1390 ساعــــت 6:41 PMنویــــسنده azam |

امروز صب دختر عموم اس ام اس داده میگه یه سوال:فلانی رو دوسش داری؟

منم که طبق معمول شارژ نداشتمو نتونستم جوابشو بدم.فقط بهش تک زدم.دوباره اس داده میگه هروقت شارژ خریدی حتما جوابمو بده،آخه دیشب خواب دیدم باهم ازدواج کردین.واسه اینده ات انتخابش کردی؟

بازم سوالش بی جواب موند.میخواستم بگم عزیزم نکنه خودت دوسش داری میخوای بفهمی من دوسش دارم یا نه؟فک کرده من ساده امو با گفتن خواب دیدم خودمو لو میدم ولی کور خونده،من به همین سادگیا که چیزی نمیگم.یه مدت خونه مامان بزرگم بودیم حالا جو زده شده.ولی میدونین چیه؟فک کنم خودش طرفو دوس داره میخواد ببینه منم دوسش دارم یا نه.داره حرص خودشو میخوره.موافقین یه کم اذیتش کنم؟

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 3 شهریور1390 ساعــــت 12:35 PMنویــــسنده azam |

http://www.taknaz.ir/upload/2/0.852756001282422917_70257.jpg

چه خانه ی سرد و احمق و بی روحی است طبیعت

که خدا از آن رفته باشد.

چه شب دراز و تاریک زمستانی است تاریخ

که علی در آن مرده باشد.

و چه قبرستان عزادار و غم زده ای است زمین

که در آن معبد نباشد.

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 3 شهریور1390 ساعــــت 10:27 AMنویــــسنده azam |

http://ts1.mm.bing.net/images/thumbnail.aspx?q=1200819471408&id=22688a931db74b9253ce8876f4ca6ea8

آزادی

در دامن اسارت می زاید

در زنجیر رشد می کند

از ستم تغذیه می کند

با غصب بیدار می شود...

های این سرنوشت آزادی است!

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 3 شهریور1390 ساعــــت 10:14 AMنویــــسنده azam |